تبليغاتX
هرکجا هستم باشم آسمان مال من است
 
هرکجا هستم باشم آسمان مال من است

هرچه می خواهد دل تنگت بگو
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

آذربايجان سرزمين فرهنگ و زيباييها

 

استان آذربايجان شرقي با وسعت 4549.88 کيلومترمربع و حدود 3603456 نفر جمعيت در گوشه شمال غرب فلات ايران قرار دارد. براساس آخرين تقسيمات سياسي داراي 19 شهرستان شامل تبريز، کليبر، جلفا، اهر، ورزقان، مرند، سراب، هريس، شبستر، آذرشهر، اسکو، بستان آباد، ميانه، هشترود، چاراويماق، مراغه، بناب، ملکان و عجب شير است و شهر تاريخي تبريز با قدمت چندين هزارساله مرکز استان مي باشد.

آذربايجان شرقي در شمال با کشورهاي جمهوري آذربايجان و ارمنستان و جمهوري خودمختار آذربايجان مرز مشترک دارد و با استانهاي آذربايجان غربي در غرب، اردبيل در شرق و آذربايجان غربي و زنجان در جنوب همسايه است.

آذربايجان شرقي قسمتي از فلات پهناورايران است که از دو قسمت کوهستاني و جلگه اي تشکيل يافته و از تنوع اقليمي برخوردار است آب و هواي استان تحت تاثير هواي مديترانه اي ، سردسير شمالي و اقليم خزري بوده و شامل آب و هواي سرد، معتدل و گرم است. اين استان به لحاظ توپوگرافي داراي ارتفاعات سر به فلک کشيده اي چون سهند، بزغوش، ميشو، کمتال و کيامکي است و رودخانه هاي قزل اوزن، ارس، آجي چاي (تلخه رود) از رودهاي مهم آن است.

مردم آذربايجان شرقي به زبان ترکي آذري تکلم مي کنند و اکثريت قريب به اتفاق آن مسلمان و پيرو شيعه اثني عشري هستند و اقليتهايي از مسيحيان ارمني و گريگوري در تبريز زندگي مي کنند.

در متون کهن فارسي آذربايجان، آذرپادگان، آذربايگان ناميده شده است. اولين دولتي که بر آذربايجان حکومت رانده است دولت اورارتويي است و در روزگار ساسانيان به دليل وجود آتشکده‌هاي متعدد آذربايجان ناميده شده است. آذربايجان همواره در طول تاريخ مايه فخر و مباهات فرهنگ وهنر و تاريخ ايران بوده و مشاهير، عرفا، انديشمندان و مبارزاني چون علامه طباطبايي، پرفسورهشترودي، پروين اعتصامي و شهريار را در دامان خود پرورده است.

تبريز مرکز استان آذربايجان شرقي با وسعت 1942.81 کيلومترمربع در ارتفاع 1361 متري از سطح دريا و 1679312 نفر جمعيت در 17 و 46 طول شرقي و 5 و 38 عرض شمالي از نصف‌النهار گرينويچ قرار دارد. تبريز به قدمت 4 هزار‌ ساله خود همچون ستاره تابناکي برآسمان تاريخ و فرهنگ ايران زمين مي‌درخشد. تبريز مهد آزادي و مدنيت، علم و هنر، شعر و شاعري و شهر اولين هاست. تبريزخاستگاه اولين دانشگاه بين‌المللي، ترامواي شهري، شهرداري، مدرسه به سبک نوين، چاپخانه، روزنامه محلي و دهها اولين ديگر است.

تبريز بواسطه قدمت و پيشينه خود، آثار و ابنيه تاريخي ارزشمند بسياري را در دل خود جاي داده است که هر بيننده‌اي را به تحسين برمي‌انگيزد. تبريز از ديرباز بواسطه قرارگرفتن در مسير طلايي جاده ابريشم از اعتبار و رونق اقتصادي فراواني برخوردار بوده و مورد توجه تجار و بازرگانان داخلي و خارجي است که بازار تبريز به عنوان وسيع‌ترين بازار مسقف و بهم پيوسته دنيا مويد اين واقعيت است. مردم تبريز مردماني خونگرم و مهمان‌نواز هستند که سفره صفا و يکرنگي را براي همه ميهمانان گسترده‌اند.

شهر تبريز است و جان قربان جانان مي‌کند                      سرمه چشم از غبار کفش مهمان مي‌کند     

 



87/06/05-13:48 |   | سیما | گروه  |لینک به نوشته

نصيحت

دخترم با تو سخن مي گويم

گوش کن با تو سخن مي گويم

زندگي در نگهم گلزاريست و تو با قامت چون نيلوفر شاخه پرگل اين گلزاري

من در اندام تو يک خرمن گل مي بينم

گل گيسو، گل لبها، گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهاي فراوان ديدم

گل عفت، گل صد رنگ اميد، گل فرداي بزرگ، گل فرداي سپيد

مي خرامي و تو را مي نگرم، چشم تو آيينه روشن شبهاي من است

تو همان خردنهالي که چنين باليدي، راست چون شاخه سرسبز و برومند شدي

ديده بگشاي و در انديشه گلچينان باش همه گلچين گل امروزند همه هستي سوزند

کس به فرداي گل باغ نمي انديشد آنکه گرد همه گلها به هوس مي چرخد بلبل عاشق نيست

بلکه گلچين سيه کرداريست که سراسيمه رود در پي گلهاي لطيف تا يکي لحظه به چنگ آرد و ريزد برخاک

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک!

تو گل شادابي به ره او مرو غافل از باغ مشو اي گل صد پر من با تو در پرده سخن مي گويم:

گل چون پژمرده شود جاي ندارد در باغ گل پژمرده نخندد بر شاخ کس نگيرد زگل مرده سراغ

دخترم با تو سخن مي گويم

عشق ديدار تو بر گردن من زنجير است و تو چون الماس درشتي کمياب گردن آويز بر آن زنجيري

تا نگهبان تو باشم ز حرامي در شب بر خود از رنج بپيچم همه روز ديده از خواب بپوشم همه شام

تو که تک گوهر دنياي مني دل به لبخند حرامي مسپار دزد را دوست مخوان چشم اميد بر ابليس مدار

ديوخويان پليدي که سليمان رويند همه گوهر شکنند ديو کي ارزش گوهر داند؟

نه خردمند بود آنکه اهريمن را از سر جهل سليمان خواند

دخترم اي همه هستي من، تو چراغي، تو چراغ همه شبهاي مني، تو گلي، دسته گلي، صد رنگي، پيش گلچين منشين

آري اي دخترکم اي سراپا الماس از حرامي بهراس ***



87/05/24-21:44 |   | سیما | گروه  |لینک به نوشته
فقط خود شما می توانید

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:

(( دیروز فردی که مانع پيشرفت شما دراداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مي شود دعوت مي کنيم.))

در ابتدا همه از دريافت خبر مرگ يکي از همکارشان ناراحت شدند اما پس از مدتي کنجکاو شدند که بدانند کسي که مانع پيشرفت آنها دراداره مي شد که بوده است. اين کنجکاوي تقريبا تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد شد هيجان هم بالا مي گرفت. همه پيش خود فکر مي کردند:((اين فرد چه کسي بود که مانع پيشرفت ما دراداره بود؟ به هرحال خوب شد که مرد!))

کارمندان درصفي قرار گرفتند و يکي يکي نزديک تابوتي ميرفتند و وقتي به درون تابوت نگاه مي کردند ناگهان خشکشان ميزد و زبانشان بند مي آمد.

آينه اي درون تابوت قرار داده شده بود و هرکس درون تابوت را نگاه مي کرد تصوير خود را در آينه مي ديد. نوشته اي نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:

(( تنها يک نفر وجود دارد که مي تواند مانع رشد شما شود او هم کسي نيست جز خود شما. شما تنها کسي هستيد که مي توانيد زندگيتان را متحول کنيد. شما تنها کسي هستيد که مي توانيد بر روي شادي ها تصورات و موفقيتهايتان اثرگذار باشيد. شما تنها کسي هستيد که مي توانيد به خودتان کمک کنيد.

زندگي شما وقتي که رئيستان دوستانتان والدينتان شريک زندگيتان يا محل کارتان تغيير مي کند دستخوش تغيير نمي شود. زندگي شما تنها وقتي تغيير مي کند که شما تغييرکنيد باورهاي محدودکننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسي هستيد که مسئول زندگي خودتان مي باشيد.

مهمترين رابطه اي که در زندگي مي توانيد داشته باشيد رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات غيرممکن ها و چيزهاي از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت زندگيتان را بسازيد.

دنيا مثل آينه است. انعکاس افکاري که فرد قويا به آنها اعتقاد دارد را به او بازميگرداند. تفاوت ها در روش نگاه کردن به زندگي است.))  



87/01/30-21:0 |   | سیما | گروه  |لینک به نوشته
فقط خدا و بس

¯حرف دل¯

يه سلام وچند... با يک جام اشک بنام تويي که همچون بهاربه ما جان وهمچون زمستان آنرا ازما ميگيري سلامي دوباره به علامت اون دعاهايي که واسه هميشه بي جواب ماندند ومرا مجبوربه سپردن آن ها به کوچه پس کوچه هاي غربت کردي هميشه آرزوي اينو داشتم که بتونم ازاعماق وجود توروصدا بزنمو جوابهاي منوبا سکوت به پايان نرسوني شايد همين سکوت هم پاسخي بجا براي من باشد نمي دانم اينرا من نمي گويم بلکه اين را نداي درونيم است که فرياد مي زند هميشه فکر مي کردم که اگه روزي کسي بذراميد روبراي رسيدن به توبراي نااميديها دردل منوامثال من نمي کاشت شايد توروهم مانند دعاهاي بي جوابم به کوچه پس کوچه هاي غربت مي سپردم خداوندا دردنياي ما فقط فرياد صلح ومهرباني ويکرنگي مي فريانند نه چيزديگري گاهي ميگويم خداوندا پس عدالت توکجاست؟ پس چرا کسي جواب اشکهاي پريشان حال مرا نمي دهد اين چه عدالتي است که بنده ي خود را شيفته خود مي کني وپشت پرده خود را پنهان! خدايا خودت آگاهي که شبها ازدردها نمي توانم چشم روي هم بگذارم پس به من بگوسکوت تا کي؟ اميدوارم هنوزدرکلبه درويش نوازت واسه من جايي باشه که به هنگام فرياد نام توسکوت را به من هديه نکني بارالها درپايان مي خواهم به گوش تمامي اهل دلان برسانم که تمام واژه ها نوشتني نيستند بلکه بعضي واژه ها مانند درد کشيدنيست...

*خداوندا دوستت دارم*



86/12/09-13:33 |   | سیما | گروه  |لینک به نوشته
زندگی

زندگی یه کلمه است ولی مفهومش به وسعت یه دریاست... واسه آدم ها زندگی به معنای واقعی از کی شروع میشه؟ از وقتی که به دنیا میاد؟ از وقتی که به بلوغ می رسه؟ از وقتی که ثروتمند میشه؟ ...

به نظر من زندگی واسه آدم از وقتی شروع میشه که به آرزوهاش می رسه دیگه احساس می کنه به هرچی که دلش می خواسته رسیده دیگه هیچ مانعی جلو راهش نیست احساس می کنه که خوشبخترین فرد روی زمینه ولی آیا تا بحال شما آدمی رو دیدین که به همه آرزوهاش رسیده باشه به احتمال زیاد نه ولی خب بالاخره همه یه جوری روزگارشونو سپری می کنن و يه جوري زندگيشونو پذيرفتن ولي...

من نمي تونم! زندگي واسه من هنوز شروع نشده هنوز به هيچ کدوم از خواسته هام نرسيدم يعني کلا تصميم گرفتم ديگه خواسته اي نداشته باشم چون هرچيزي رو که واقعا خواستم بدست نياوردم نمي دونم شايد ايراد از خودمه شايد نهايت سعيمو نکردم يا شايد از بدشانسی منه يا شايد بيش از حد مغرورمو به خاطر هيچ چيزي خودمو کوچيک نمي کنم ...

بهرحال بگذریم... که جهان درگذراست *

نظرشما چيه زندگي به معناي واقعي کي شروع ميشه ؟



86/11/08-20:26 |   | سیما | گروه  |لینک به نوشته
جنب و جوش

جهان درجنب وجوش است

رودها مي روند

مي غرند

ازکنارما مي گذرند

باد مي نالد

دريا مي خروشد

آبشارمي زند

چون تازيانه

برپهناي آرام رود

وما مانده ايم

راکد وساکت

مثل سنگ سخت

مثل مرداب وباتلاق

چرا نمي دانم

درمنجلاب بطالت گرفتارم

دستم را درازمي کنم

آيا کسي هست

دستم را بگيرد نمي دانم

مي خواهم تا غرق نشده ام

کسي مرا ياري کند

دستم را بگيرد

مي خواهم جنب وجوش را

بياموزم ازجهان

رفتن پيوسته ازرود

خروش ازدريا

وغرش را ازآبشار

بياموزم

اما کي نمي دانم!

 



86/09/07-14:46 |   | سیما | گروه  |لینک به نوشته

چه كسي خواهد ديد ؟
مردنم را بي تو
گاه مي‌انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي‌گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر ...
چه كسي باور كرد ؟
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ...!


اگه دردي تو پاهات حس ميکني اگه احساس ميکني خيلي خسته اي به خاطر اينه که روزي هزار بار تو خاطر من مياي و ميري


در جوانی به خویش می گفتم | شیر شیر است گر چه پیر بود
چون که پیری رسید ، دانستم | پیر پیر است گر چه شیر بود

 

 



86/08/12-19:23 |   | سیما | گروه  |لینک به نوشته